‍‍‍ پرهام مرد بزرگ من

ثبت خاطرات از هفت سالگی پرهام تا هر وقت مامان پریسا زنده باشه

عكسهاي يهويي 😍😍😍😍😘😘

ميخوام تو اين قسمت عكسهاي متفرقه يا يهويي كه از پرهام ميگيرم بزارم اينجا روبروي اموزشگاه هستش پرهام از چتر خوشش اومد باهاش عكس گرفتيم اينجا هم اولين روز ورزش هست با لباس ورزشي و كفش نو اينجا كيش هستش كه ابان پارسال رفتيم...
11 آبان 1396

سفرنامه و خاطرات

خاطرات قبل از مدرسه میخوام عکسهایی بزارم که مربوط به مسافرتهای قبل بوده یا مهمانی ها و دورهمی ها پارسال اول تیر دایی علی اومد ایران با غزال جون قیافه پرهام اول صبح که دایی علی رو دید دیدنی بود شبش من و مامان رفته بودیم فرودگاه و با هم اومدیم خونه بماند که کمر علی گرفت بخاطر چمدوناش و از فرودگاه امام تا خونه بابا گم شد و با جی پی اس موبایل برگشتیم و قرار بود سه برسیم پنج صبح خسته و داغون رسیدیم خونه صبح ساعت نه پرهام بیدار شد گفت دایی علی کجاست ؟ گفتم بالا خونه مامان مریم خوابیده اروم قرار نداشت تا بره بالا گول‌ه رفت بالا منم باهاش رفتم خوشبختانه بیدار بودن و علی تو اتاق بود چون وقتی دو ساله بود رفته بود و سه سال بعد...
2 آبان 1396

اردو و جشن قران

اولین اردوی مدرسه به سینماالبته فقط یه عکس دارم اونم تو اتوبوس بعدش اومدن کلاسو یکی از مامانا ازشون عکس گرفت فرداش جشن قران داشتن که تمام جوایزشو زیر میز جا گذاشت فعلا جریان اینجوری بود...
2 آبان 1396

اموزشگاه پارس

کلاس موسیقی پسرم این مطالب مثل دفتر خطرات پرهامه از مردمی که خاطرات میخونن توقع لایک ندارم البته اوایل مثل ندید بدیدا خیلی تبلیغ میکردم ولی بعدش یادش میافتم میگم که چی خاطرات ما چه جذابیتی واسه مردم داره سال۱۳۹۴ ماه ابان در گیرو دار پیدا کردن کلاس موسیقی بودم بیشتر این اطراف دنبالش بودم یه خونه هایی رو کلاس موسیقی میکردن ادم هاج و واج میموند مهد کودک ها هم کلاس ارفشون به لعنت خدا نمی ارزید یکیشون که اصن نگم بهتره پسره نمیذاشت پرهام به لوازم موسیقی دست بزنه بماند چی شد اون موقع خیلی در مورد کلاس موسیقی پارس تحقیق کردم خیلی خوب بود ولی انقدر دور بود منم که تو رانندگی تازه وارد بودم میترسیدم برم تو همین...
29 مهر 1396

پیش دبستانی پرهام عزیزم

در دوران پیش دبستانی چه گذشت ؟ تابستان سال ۹۵ولوله افتاد تو کلاس زبان که پیش دبستان کجا ببریمشون یه سری از مادرها که بفکر استراحت بیشتر بچه ها بودن مثل مامان تیدا و هستی و سارا و آوین گفتن ما تو همین کانون ثبت نام میکنیم یک روز میانه و قیمتشم کمتره نظر اقا پرهام پرسیدیم که دوست داره تو کانون بمونه صبح ها کلاس زبان باشه ۹تا ۱۲ ۱۲:۳۰تا دو پیش دبستان ناهار هم همونجا باشه بدون اینکه نظرشو بگه زار زد من نمیخوام تو کانون ناهار بخورم گفتم خب بابا یک کلمه بگو نه زار زدنت چیه ؟ اخه تقصیر خودمه که پرهام گریه میکنه یکم بهش زور گفتم سر مهد کودک البته خودم خیلی پشیمونم یا اون موقع میفتم ولی اثر ترس...
29 مهر 1396

کانون کودکان برتر

سلام امروز اومدم یه سری عکس دیگه بزارم از کلاس زبانش پسمل زرنگ ما کتاب های فونیکس تمام کرد با موفقیت بیشتر ترم ها هم top studentشد برای المپیاد هم رفت ولی چون باید میرفتیم مسافرت یهویی اگه غیبت میکرد از المپیاد حذف میشد که حذف شد البته بعد که شنیدم المپیاد واسه چی بوده دیگه دلم نسوخت یه امتحانی بوده که اگر تعداد قبولی بالا میرفت به اون شعبه از کانون ستاره میدادن یعنی الان شعبه ستار خان تهران از کاشانی یه ستاره بیشتر داره همش بخاطر خودشون بوده . ولی در کل موسسه عالی هست البته شعبه ما با معلماش حتی این شعبه از کانون شعبه دیگشون رو قبول نداره چه برسه یه جای دیگه اصن کلا هیچ موسسه ای کار موسسه دیگه رو قبول نداره ...
23 مهر 1396

خاطرات مربوط به مدرسه

اینجا میخوام خاطرات مربوط به پرهام در طول مدرسه رفتنش بگم مثلا این پست کلا برای کلاس اولشه تاریخ نمیزنم تا الان چون نمیدونم دقیقا چه روزیه  ماه مهر  ۱۳۹۶ تقریبا اوایل ماه مهر دو هزار تومن پول دادم بهش از بوفه خوراکی بخره  وقتی رسید به مدرسه گفتگوی دو همکلاسی رو شنیده <نمیشناخته که اصلا تو کلاس خودشون هستن یا نه کی بودن چه شکلی بودن هیچ یادش نمیاد > یکی به دیگری گفته : -پول میخوام -چقدر ؟  -  ده هزار تومن -میخوای چکار -لازم دارم -ندارم   و اینجا بود که پرهام به کمک همنوعش میشتابد   بیا این پول مال تو من نمیخوامش فقط عصبانی نشو  - دستت درد ...
21 مهر 1396

شکوفه من به مدرسه رفت

  شکوفه من به مدرسه میرود یه جورایی کلافه بودم مدرسه مورد نظر را برای پرهام پیدا کرده بودم‌ ولی دوست داشتم غیرانتفاعی میرفت که بابا علی هزار دلیل و برهان اورد که مدرسه دولتی باید بره و ما هم رفتیم ثبت نامش کردیم خیلی مواظبش شدم سرما نخوره که خداروشکر سرما نخورد روز جشن شکوفه ها بود روز توزیع کتابها و اشنایی با معلم از کل مدرسه شش نفر گریه میکردن که پنج نفرشون اروم شد و یکیشون تا الان که ۲۰مهره صبح به صبح با حال زار و گریون از پدرش جدا میشد پرهام چون پیش دبستان رفت هم نظم و جمع کردن وسایل یاد گرفت هم جدایی از من تحمل میکنه و خیلی هم بهش خوش گذشته اوایل تا دهم مهر اسم خانومشون بهرامی بود با ۱۴سال سابقه کار خیلی با ابه...
21 مهر 1396

مروری به گذشته

سلام سلام به نی نی وبلاگ  سلام به پسر نازم  سه سال نبودم سه سال مثل برق و باد گذشت . گاهی یاد گذشته و صبرو حوصله خودم برای تکمیل وبلاگ میافتم   اینکه اولین نفر بودم برای تشکیل وبلاگ و همه دوستان و فامیل برای فرزندانشون ساختن هیچ کس تا سه سال ادامه نداد  من میخواستم ادامه بدم ولی یا لبتابم خراب بود یا رمزش یادم نبود  امروز اومدم رمز بازیابی کنم نا امید شدم گفتم دیگه همه چی پرید . یه فکری بسرم زد که که یه وبلاگ جدید با همون نام شماره ۲ ایجاد کنم وقتی وبلاگ جدید ثبت شد وارد منو شدم سوپرایز شدم  مدیر نی نی وبلاگ اپشن جدید اضافه کرده که میتونیم از طریق تلگرام وبلاگ کامل کنم بدون فراموشی رمز ...
20 مهر 1396
1