‍‍‍اين وبلاگ مخصوص هليا خانومه

ثبت خاطرات از هفت سالگی پرهام تا هر وقت مامان پریسا زنده باشه

فرزندان عزيزم

سلام 

ما با حرفها و خاطرات جديد امديم

تغيير در وبلاگ

سلام دوستان  بخاطر بازيابي رمز وبلاگ قبليم مطالب مربوط به پرهام را برداشتم پاك كردم تا در اسرع وقت در همان وبلاگ خودش بگذرارم  اين وبلاگ هم براي هليا و خاطرات مشتركش با داداشي باشه  فعلا مشغول بازسازي وبلاگ قديمي پرهام هستم    زود برميگردم  ادرس وبلاگ قديمي پرهام  golpesareali.niniweblog.com هست  اگه خواستين تشريف بياوريد  من مشغول نقل و انتقال نوشته ها ازين ور به اونور هستم  مرسي كه مارا دنبال ميكنيد   
3 تير 1397

روز مادر روز پدر

اين يكي از خاطراتي است كه فراموش كردم براي پرهام بنويسم روز مادر و روز پدر  پرهام هميشه دوست داره براي ما كادو بخره  ولي من ميگم يه نقاشي با حوصله از طرف تو منو تا اسمونها ميبره  واقعا هم نقاشي هاي با احساسش منو ميكشه  ...
28 خرداد 1397

اتفاقات ناگوار

سلام اين خاطره اي كه مي نويسم براي اول ماه رمضان هست  در غربالگري سه ماگي كه رفتم نتونستن تشخيص بدن بچه چيه البته دكترم فهميد ولي نگفت منم بايد شش هفته منتظر مي نشستم تا موقع غربالگري دوم بشه  خود دكتر سونوگرافيم كرد گفت اي جان چه قري ميده  گفتم مگه دختره گفت نمي دونم شايدم داره فوتبال بازي ميكنه خلاصه الكي ٧٥٠٠٠تومن پول سونوي بي موقع دادم  شش هفته گذشت نصف فاميل ميگفت چون ورم و شكم نداري پس پسره من ديگه هيچ ارزويي نداشتم بگم دختر باشه يا پسر فقط ميگفتم سالم باشه  با اون خوابي كه ديدم گفتم اگه دختر نباشه بايد به      هيچ خوابي اعتماد نكنم  و علي طفلك كه تو عمرش خواب خاصي نم...
27 خرداد 1397

مربوط به سال اول دبستان عشقم

سلام  با اين همه اتفاقات جور واجور و ناجور و جور حالا از كجا شروع كنم  خانم خليلي كه سال تحصيلي ٩٦-٩٧اومده بوده بود به دليل ارتباط برقرار نكردن با كلاس و هرج ومرج و بي نظمي و تنبيه هاي جور واجور و شكايت هاي مامانها وسط سال رفت  وبجاي ايشون خانم منظر نسودري اومدن ايشون فوق العاده رو نظم حساس بود ولي رو درس دادن فارسي و رياضي چنگي بدل نميزد  يعني هر چي خانم خليلي از بچه ها كاردستي ميخواست اين نميخواست . اون مثل بنز حروف درس ميداد . اين ديكته پاي تخته اي و ديكته هاي هر شب ميخواست . خلاصه خيلي ها از جمله پرهام منظم تر شدن . ولي پرهام خانم خليلي رو خيلي دوست داشت و خانم خليلي هم بي نهايت پرهامو  پرهام ...
26 خرداد 1397

بهار امد

قبل از بهار اتفاقات خوبي افتاد . پسر دايي بدنيا اومد  بقول پرهام خوشگل پسر عمه     خيلي بسختي هم بدنيا اومد اسمش گذاشتن ادوين  ماه بهمن برف زيادي اومد كه بعدش هم اصن بارون نيومد دوباره خورديم به آلودگي شديد كه كلا برج ميلاد از دود محو شد .  خيلي ادم برفي ساختيم  و برف بازي كرديم .  اواخر ماه بهمن بوديم كه اتفاق خيلي مهمي افتاد . فهميدم يه ني ني ديگه تو راهه  بعله پرهام خواهر يا برادر دار ميشد  چهارشنبه سوري بابا علي رفت چين و من طبق معمول استراحت مطلق بودم  پرهام هم مرتب ارزو ميكرد سالم باشه داداش باشه خيلي سخت بود اگه بابا مامان نبودن استراحت مطلق نميتونستم...
26 خرداد 1397
1